منوچهر خان حكيم

31

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

مانده كه نقاب انداختن چه معنى دارد ! البتّه اين مرد قرا خان نيست و متوجّه بارگاه سعد شد ، آنجا هم ملاحظه نمود ، به اين نوع ديد . گفت : يقين كه اين مرد قرا خان نيست و ليث مادر به خطا مرا پى غلط زده است . ناگاه ديد كه پياده‌اى به ديگرى مىگويد : به غيراز من ديگرى [ را ] از نشيمن قرا خان خبر نيست . او نيز گفت : من مىدانم كه در بارگاه آيين خان است . نسيم با خود گفت : به خدا قسم كه به غيراز آيين خان هيچ‌كس را از منزل قرا خان آگاهى نيست . پس مىروم قرا خان را ( 18 ) از آيين خان مىگيرم . اين بگفت و از پيش بدر رفت و متوجّه بارگاه آيين خان شد . اينقدر صبر كرد كه آيين از بارگاه برخاسته متوجّه خلوت‌خانهء خود شد . نسيم سر درپى او نهاد . همين‌كه خان در جامهء خواب مىرفت كه بخوابد ، نسيم دامنهء خيمه را به نوك خنجر چاك زد و داخل بارگاه شد . نخست دو مثقال داروى بيهوشى در دماغ او ريخته ، بيهوش كرد ، دست و گردنش را به خمّ كمند بسته به دوش كشيد و متوجه راه شد . در بيرون اردو گزستانى « 1 » بود . آيين خان را بر آن گزستان برده از كتف گشود و ريسمان در پاى او بسته ، سرازير آويخت و روغن بنفشه بادام در دماغ او زده ، قنطر شلاق « 2 » از كمر گشود و شروع در كتك زدن نمود . آيين خان چشم باز كرد و ديد كه پياده‌اى او را به جدّ تمام مىزند . شروع به تضرّع كرد كه : گناه من چيست ؟ نسيم گفت : سخنى از تو مىپرسم بايد راست بگويى . آيين گفت : اى بىرحم ! چرا اوّل نگفتى ؟ نسيم گفت : قرا خان را از تو مىخواهم و مىدانم كه از منزل او خبرى دارى . آيين گفت : از گرفت‌وبست نسيم ، عيّار اسكندر ، بدان كه رئيس دهى كه او را سعد ترك‌آبادى مىگويند ، قرا خان ، ليث و سعد و سعيد فاريابى را برداشته به خانهء خود برده است ، و تو كيستى با قرا خان چه مهم دارى ؟ گفت منم ، مهتر نسيم عيّار و به گرفتن قرا خان آمدم . آيين گفت : حرف همين است كه گفتم . پس نسيم آيين خان را گلوله بند كرده در همان گزستان آويخته ، روانهء ترك‌آباد شد .

--> ( 1 ) . گزستان : محلّ روئيدن درختان گز . ( 2 ) . قنطر شلاق : شلّاق به هم بسته .